متن ادبی در مورد ماه محرم

متن ادبی مدیر مهد قرآن مبین قشم در مورد ماه محرم الحرام

بسم الله الرحمن الرحیم

رسم عاشقی

عشق را در بلای بی بلا معنی کنیم ، عشق معنای دگر خواهد داشت در کنار شش ماهه ی کربلا . عشق معنای دگر خواهد داشت در کنار زینب(س) و لیلا(س) .

عشق معنای دگر خواهد داشت در کنار سوختن و قلم شدن دستان کودک هشت ساله.

می گویند در بلای بی بلا باران نبود . قطره ای اندر بیابان هم نبود . هرچه بود عشق بود و عشق.

هرکسی بهر عاشقی خطبه های می خواند و بر سر عشق بازی رازهای می گفت .

آن یکی گفت جانم را ستانند هزاران بار، باز در کنار معشوق جان می دهم.

دیگری گفت جانم ستان ، اما از عشقم دورم نکن .

هرکسی در بلای بی بلا رسمی به جای آورد و گفت ، من عاشقم.

درکنار عاشقان پیر هشتاد ساله ، عشق بازی می کرد همچو داماد بیست ساله.

من نمی دانم چه شد . آخر اینان کیستند. رسم عشق و عاشقی از کجا آموخته اند .

من نمی دانم چه رسمیست عاشقی . آخر اینها کسیتند .

آن یکی نصرانی بود رسم عشق بازی را از کجا آموخته بود.

مادرش انگار عاشق تر شده ، رسم عشق بازی را از که آموخته بود.آن ندای زیبای حسین(ع) را شنیده بود ، پایه های ظلم را ریخته بود.

درکنار اینهمه عشق ها، عشق شش ماهه یه چیز دیگر است . من نمی دانم که شش ماهه چه گفت، عاشقان غرق تماشایش شدند.

آن یزید نابکار کین و ظلم ، در کمان انداخت تیر ظلم ، همه مهبوت از ندای اصغرند(ع) ، هنجرش پاره ولی لبیک گفت ، آخرین عشق حسین(ع) است این علی(ع) ، خونش چکید بر آسمان، نه زمین.

ملائک همه زجه زنان ، سوی حسین دوان دوان ، عرش عالم بر زمین افتاده است ، این حسین است اینگونه افتاده است.

ای عاشقان بدانید این اصغر(ع) است شش ماهه محسن(ع) نیست ، اینجا کربلاست بازهم مدینه نیست .

چادر خاکی را ببینید، انگار مادر است ، در کوچه های مدینه چادرش خاکی شده .

اما نه این سه ساله است . گفت بابا ،چادرم خاکی شده در کنار آتش و خون چادرم خاکی شد.  گفت بابا : گوشواره ام را که برد ، گوش و گوشواره را با خود که برد.

گفت بابا : مویم را آتش زدند ، هر چه کردم بر تنم آتش زدند.

گفت بابا : چرا بر نیزه قرآن می خوانی . پس تنت کو ، چرا بر نی قرآن می خوانی.

در کنار این همه عشاق ، عشق خواهر نشان دیگر است ، رفت بالای تن ، حنجر خونین نشان دیگر است .

از میان آن همه عشق ، عشق بازی می کند خواهر .

کو ، ای برادر لباس تنت . مادرم در وصییت گفت : ای زینب بوسه زن برگلوی حسینت. ای برادر کو رگهای پاره ات . بوسه زنم جای مادرت.

به خدا : ای صاحب الزمان(عج) ، خون دلم می خورم از این زمان. بس که دور گشتیم از وصال رویت . بس که شرمنده از نگاه رویت .

پس ببخش برما این جفا را ، شرمنده شدیم از رویت.

نویسنده : عباس زاده ( آذر ماه 1392)

نام اثردلنوشته : (رسم عاشقی)

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

طرح یک وعده غذای گرم در مهد کودک مبین قشم

مدیر مهد کودک مبین قشم گفت:  طرح یک وعده غذای گرم با هدف بهبود تغذیه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *